+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:18 توسط مجید
|
به سوي اسمان
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریزد
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:2 توسط مجید
|
اخر.............
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 12:53 توسط مجید
|
دخترک تنها
پاییز بود و ان دختر تنها
باز هم به پشتش بار هیزم بود
ساقش نمی لرزید از سرما
مویش به زیر روسری گم بود
پاییز بود و مهر ماه و او
در انتظار ماه ابان بود
کسی نمی داند چرا اما
شاید او عاشق باران بود.
او مثل کودکان دیگر بود
چیزی نمی دانست از دنیا
شش سال داشت روزی که او فهمید
دیگر نخواهد دید او بابا
...
امروز می ارد به یاد ان روز
ان روز که پاییز با او بود
ان دختر ترسوی چشم ابی
پاییز هم مثل او اخمو بود
امروز می داند که می خواهد
باشد همیشه با خدا تنها
تنها به رنگ ابی دریا
تنها رها تا بی نهایت.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 12:47 توسط مجید
|
ღتقدیم به تو ای تنها بهانه زندگی ام ღ
دوستت دارم عزیزم
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:49 توسط مجید
|
یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم
شاید بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز
نگاهم را نمی خواند!
به برگ گل نوشتم من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودی آویخت
تا او را بخنداند!
یکی را دوست می دارم
یکی را دوست می دارم...
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:34 توسط مجید
|
غم
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:23 توسط مجید
|
آنجلینا جولی
+
نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:21 توسط مجید
|
معصوم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:32 توسط مجید
|
کبوتر
باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:29 توسط مجید
|
عشق
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:23 توسط مجید
|
عکس
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:25 توسط مجید
|
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:20 توسط مجید
|
درخت بخشنده"
روزی روزگاری درختی بود... و او پسر کوچولویی را دوست می داشت. پسرک هرروز می آمد برگ هایش را جمع می کرد از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد. از تنه اش بالا می رفت از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد و سیب می خورد. با هم قایم باشک بازی می کردند. پسرک هر وقت خسته می شد، زیر سایه اش می خوابید. او درخت را دوست می داشت... خیلی زیاد. و درخت خوشحال بود. اما زمان می گذشت. پسرک بزرگ می شد. و درخت اغلب تنها بود. تا یک روز پسرک نزد درخت آمد. درخت گفت: «بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور،
سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش.» پسرک گفت: «من دیگر بزرگ شده ام. بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست. می خواهم چیز بخرم و سرگرمی داشته باشم. من به پول احتیاج دارم. درخت گفت: «متأسفم، من پولی ندارم. من تنها برگ و سیب دارم. سی هایم را به شهر ببر بفروش. آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.» پسرک از درخت بالا رفت، سیب ها را چید و برداشت و رفت. درخت خوشحال بود. اما پسرک دیگر تا مدت ها بازنگشت... و درخت غمگین بود. تا یک روز پسرک بر گشت، درخت از شادی تکان خورد و گفت:«بیا پسر، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خوشحال باش.» پسرک گفت:«آن قدر گرفتارم که فرصت
بالا رفتن از درخت را ندارم، زن و بچه می خواهم و به خانه احتیاج دارم. می توانی به من خانه بدهی؟» درخت گفت:«من خانه ای ندارم، خانه من جنگل است، ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری و برای خود خانه ای بسازی و خوشحال باشی.» آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد. اما پسرک تا مدتها بازنگشت و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد. با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت: «بیا پسر، بیا و بازی کن.» پسرک گفت: «دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم. قایقی می خواهم که مرا ازاینجا به جایی دور ببرد. می توانی به من قایقی بدهی؟» درخت گفت:«تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز، آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی... و خوشحال باشی.» پسر تنه درخت را قطع کرد، قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد. و درخت خوشحال بود... اما نه به راستی. پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت درخت گفت:« پسر، متأسفم، متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم... دیگر سیبی برایم نمانده.» پسرک گفت:«دندان ها من دیگر به درد سیب نمی خورد.» درخت گفت: شاخه ای ندارم که با آن تاب بخوری ...» پسرک گفت:«آن قدر پیر شده ام که نمی توانم با شاخه هایت تاب بخورم.»
درخت گفت:«دیگر تنه ای ندارم که از آن بالا بروی ...» پسرک گفت:«آن قدر خسته ام که نمی توانم بالا بروم.» درخت آهی کشید و گفت: «افسوس! ای کاش می توانستم چیزی به تو بدهم ... اما چیزی برایم نمانده است. من حالا یک کنده پیرم و بس. متأسفم ...» پسرک گفت: «من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم، بسیار خسته ام.» فقط جایی برای نشستن و آسودن می خواهم.همین.» درخت گفت:«بسیار خب.یک کنده پیر به درد نشستن و آسودن که می خورد. بیا پسر، بیا بنشین. بنشین و استراحت کن.» پسرک چنان کرد. و درخت خوشحال بود.
"شل سیلور استاین"
ما چی؟! ما چقدر بخشنده ایم؟! ما هم مثل این درخت بخشنده برای کسی که دوستش داریم از همه چیزمون می گذریم؟! بعد از اینکه بهش چیزی بخشیدیم احساس خوشحالی می کنیم؟! شاید داستان زندگی بعضی از ما آدمها اینطور باشه!! چقدر خوبه بخشنده بودن چه احساس قشنگیه که از همه چیزت به خاطر کسی که دوستش داری بگذری خیلی حس قشنگیه
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 19:7 توسط مجید
|
در این شبهای مهتابی که از تو دورم و از خویشتن سیرم تنفر دارم از خویش و کمی هم از تو دلگیرم چنان دیوانگان سر بر در و دیوار می کوبم چنان آوارگان در غربت احساس می میرم.... به امیدی که باز آیی... به یا گرمی آغوش جانبخشت به یاد آن همه مهتاب شبهایی که تا صبح سحر آندم که خورشید از کنار پرده توری کمی آنورتر کوه بلند پیر می آمد نوازشگر و با گرمی خود بیدارمان می کرد به یاد آنهمه مهتاب شبها که به دور از چشم آدم های بد بیدار می ماندیم و در گوش هم از احساس می خواندیم اگر حتی در اوج نفی و رسوایی بدون ترس و پروایی ز بد گویان در این شبهای مهتابی من از گلبرگ از گلدان قناری هرچه که زیباست دل سیرم!
به تو گفتم که نذری دارم و امشب ادای نذر خواهم کرد
از امشب در حیاط خانه دستم را به سوی آسمان پرواز خواهم داد
و از آن خالق هستی که دستم را از اوج کبریا پس داد و بر دستان تو بنهاد
خواهم خواست
دوباره بر سر کالسکه هرشب گل مهتاب بنشاند
و دستم را تمنا وار در دست تو بگذارد
و از تو عشق را این بار بستاند
به دست من من دلپاک بسپارد
که عمری عشق را فریاد سازم با شکیبایی....
_____________
هرگز گمان مبر پنهان که می شوی در خود
در خود تورا نمی بینم
پنهانی ات زیباترین گواه بینایی من است!
تک واژه را نگاه کن
تنها مکثی میان انگشت های تو کافی ست
تا گرد و غبار پنجره بر گیرم و خورشید را بنگرم.
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:57 توسط مجید
|
؟
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 20:43 توسط مجید
|
کودکی
ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی روی دیوار بود.
ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم.
ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش میکردم
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:58 توسط مجید
|
اشک
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:24 توسط مجید
|
دل تنگی
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيهها ميگذرد...
و نسيم خنك از حاشيه سبز پتو
خواب مرا ميروبد.
بايد امشب بروم...
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم ؛
حرفي از جنس زمان نشنيدم...
هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 18:42 توسط مجید
|
نمیشه از تو یک لحظه جدا شم
نمیشه از تو یک لحظه جدا شم
که بی تو زندگیم رنگی نداره
تو خورشیدی به داد من رسیدی
زمستونم با تو رنگ بهاره
عشق من تا که تو رو دیدم ناز چشماتو خریدم واسه ی بودن با تو از همه دنیا بریدم
تو اون عشقی که من خوابشو دیدم
تو بیداری به آرزوم رسیدم
تو گل بودی شکفتی در کنارم
به دنبال تو من پروانه بودم
عشق من تا که تو رو دیدم ناز چشماتو خریدم واسه ی بودن با تو از همه دنیا بریدم
نمیشه از تو یک لحظه جدا شم
که بی تو زندگیم رنگی نداره
تو خورشیدی به داد من رسیدی
زمستونم با تو رنگ بهاره
عشق من تا که تو رو دیدم ناز چشماتو خریدم واسه ی بودن با تو از همه دنیا بریدم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 21:51 توسط مجید
|
برای تو می نويسم
برای تو می نويسم
ای کاش...........
کاش همیشه از اسمون خدا بارون عشق بباره
کاش میشد سواره ابرای اسمون شدو رفت جایی که پر از عشق باشه
کاش میشد رفت به اونجایی که ادماش به عشق احترام میزارن
کاش همیشه همه ادما به خاطر عشق قلب هاشون بتپه
کاش هیچ ادمی بدون عشق زندگی نکنه
کاش خدای مهربون دلا رو به هم نزدیک کنه
کاش روزی نباشه که دلی بدون همدل باشه
کاش خدای مهربون عشق پاک و تو باغچه دل ما ادما بکاره
کاش ادما برای لحظه ای به عشق واقعی فکر کنندو ارزشش رو متوجه بشند
کاش لحظه های انتظار زودتر بگذره تا ادم کمتر دلهره داشته باشه
کاش میشد با نگاه کردن به چشمای کسی که میگه دوست داره فهمید حرفش راسته یا .....
کاش زندگی انقدر سخت نبود
کاش انقدر احساس تنهایی نمیکردم
کاش هیچ ادمی تنها نباشه که خیلی سخته
کاش بودم با کسی که میتونستم باشم باهاش اما......
کاش اونقدر تو چشماش نگاه میکردم تا راز دلشو میفهمیدم
کاش بشه همیشه حتی با خیالش صبح و به شب رسوند
کاش همیشه اسمون خدا مثل امروز بارونی بود
کاش نیاد روزی که ادم به خاطر یه سری مشکلات پا روی قلبش بزاره
کاش وقتی کسی به کسی دل میبنده دلبستنش پاک و عمقی باشه
کاش هیچ وقت نمیذاشتیم حریم زیبای عشق شکسته بشه
کاش میشد همه ماها به اونی که میپرستیمش قسم بخوریم که تا اخرش عاشق می مونیم
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:9 توسط مجید
|
شاید آن لحظه ای باشد
ندگی ....
شاید آن لحظه ای باشد ، که برای نخستین بار دیدمت !
آن لحظه که ، چشمانت ، آینده ای را که در ذهنم ساخته بودم ،
دگرگون کرد و مرا بدنبال خود کشاند !
شاید آن لحظه ای باشد که به تو می رسم !
فقط من باشم و تو
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:58 توسط مجید
|
هر گز
هر گز لبخند را ترک مکن حتی زمانی که ناراحتی
چون امکان دارد کسی عاشق لبخند تو باشد .
هیچ کسی لیاقت اشکهایت را ندارد و کسی که
چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.
بدترین شکل دل بستگی به کسی ان است که در
کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:31 توسط مجید
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:20 توسط مجید
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:57 توسط مجید
|
رقص
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:11 توسط مجید
|
من بي او چه تنهايم
گلها ميرويند
خنده كن اي مرد خدا
روزها از پي هم ميخوانند
راز خواهش تو را
روزها همه ميخوانند
راز تكفير تو را!
من بي او چه تنهايم.
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:17 توسط مجید
|
وقتی زيباست
چشم وقتی زيباست که پرازاشک باشد
اشک وقتی زيباست که برای عشق باشد
عشق وقتی زيباست که برای تو باشد
وتو عزيزم هميشه زيبايی حتی اگر برای مننباشی
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:15 توسط مجید
|
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:13 توسط مجید
|
لحظهها رو ورق ميزنم
لحظهها رو ورق ميزنم.
شر شر آونگ آب به زمين ميخوره. شب پيش با موهاي خرگوشي بستش برام خنديد. يكي از دندوناش خال قهوهاي زده بود. چمباتمه رو راه پلهي فلزي و خندهاش... با چادر گل مگلي.
آونگ آب شر شر ميخوره زمين. با خودم فكر ميكنم:
حالا حتماً خطبهي عقد رو خوندن؛ پير شكم گنده چطور رعنا رو قاپيد... پدر پول بسوزه!
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 22:11 توسط مجید
|